تبليغاتX
مثل باران مثل گل
 پـشت پـنـجـره

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

برگزیده از وبلاگ :  همسفـر بـا موج

http://hamsafarbamowj.persianblog.ir

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 15:2  توسط آسمان بارانی | 

 سالروز شهادت امام حسین (ع) را تسلیت می گویم

 

عشق گفتی کربلا امد بیاد

هیبت خون خدا امد بیاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:9  توسط آسمان بارانی | 

نگاه تو

تو به من خیره شدی
تو به من مات دوختی
تو که با نگاهت در شعر من سوختی
از طپش تنهایی سکوتم بر تو خیره شدم
آن زمان که تو را از بر خواندم
در ذهنت تیره شدم
به شکل خکستری شعرهایم در نگاهت پک شدم
در نفسهایت حذف شدم
من که در هر ثانیه با تو ثبت شدم
کنون در بادم
مثل شعله ای در باد بی یادم
من تو را از بر خواندم
من که در شعرم تو را همدرد خواندم
در نگاهت ردپایی از نفرت درک کردم
در گرمای تنت لذت هوس را لمس کردم
در حضور دردم حضورت را حس نکردم
همین لحظه بود که تو را از شعرم حذف کردم
لحظه ای رسیده است
از نوع حسرت ها
فرصتی ازفاصله ها
زمانی به شکل خاطره ها
به دیروز خیره می شوی
تکرارش می کنی
این تکرار ترس از فرداهاست
ترس از خاطره هاست
دیروز را از بر کن
فردا را پر پر کن
که فردایی نخواهیم دید
که فرداها همه بی بنیادند

شروین صفایی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:28  توسط آسمان بارانی | 

سرنوشت هر کس در لحظات تصمیم گیری

 

 

شکل می گیرد. تصمیم هایی که امروز و

 

 

            هر روز گرفته می شوند وضع امروزی و

 

 

 

 سال های آتی را شکل می دهند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:12  توسط آسمان بارانی | 

بار دگر امدم اما چه سود

زود باید رفت چو باد چو رعد  چو برق

 

******

یادمان باشد لحظه های سکوت شب را

یادمان باشد لحظه های بی قراری را

یادمان باشد مرگ لحظه های بی عشق را

 

*************

چه سخت است لحظه های تنهایی در شبهای غربت

 بمان ای غریبه

 یکی هست

یکی خواهد آمد

شاید اما

تو آخرین مهاجم شب های پرکشیدن باشی

شاید اما.......................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 0:0  توسط آسمان بارانی | 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل
شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
 تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
 و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:44  توسط آسمان بارانی | 

از ناله ی درختان
از وسوسه ی توفان گون باد
و از غشغشه ی مسلسل
جستم نامت را؛


تنها دیوانه ای را یافتم
که دشنه در دل داشت
و دل در دیس،
در باران اشک می خندید
و با آهنگین ترین تجلی سکوت می رقصید،

در حالیکه زیر لب فریاد می زد:

((او تنها به بامداد رسید.))
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:14  توسط آسمان بارانی | 

سيزده خط براي زندگي

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:36  توسط آسمان بارانی | 

به من عشق ببخش..... تا سبز شوم....

..... خوب به من گوش کن
.....
خوب به من گوش کن
حالتی از عشق بر من رفته است که شاید دیگر بار بر من نرود
......
حالتی شاعرانه.... صوفیانه
......
و پر شکوه به حزن و اندوه
.....
و من همیشه عطر حزنم را به خود می گیرم
*
.....
خوب مرا به بر گیر
......
که من ....ای بانوی من
در حالت بی وز نی به سر می برم
.....
و عروقم متلاشی می شود
......
و استخوانهایم دود
گیسوانت را در رود جنون من بشوی
.....
که جنون عشق را ..... تفسیر نتوان کرد
......
نیک مرا بخوان
که من جویای بانویی هستم که بیماری خواندن دارد
......
و چون دستبند
......
اشعار را بر دست می کند
.....
و جهان را نقشی از هیئت شاعر می بیند
که جنون را.... تفسیر نتواند کرد
*
.....
به من مست شو
.....
به من مست شو
.....
چنان مست که دریا گلگون بشود
.....
و شرابی فام....و خاکستری.... و زرد
*
.....
من در زیباترین حالات خود هستم
.....
و در رخشانترین تمدنهای خود
.....
و چقدر خوش دارم متمدن بشوم
.....
پس فرصتی دیگر به من ده تا تاریخ را بنویسم
....
که تاریخ ، ای بانوی من
......
تکرار نخواهد شد
*
من همچنان که تاریخ مادینگی را دگرگون کردم
.....
روزگار خود را به عشق دگرگون ساختم
شعر چیست اگر دگرگون نکند؟
شاعر کیست اگر خود دگرگون نشود؟
*
هرگاه که در سرزمین من
قصه ای بر قصهءعشق افزون می شود
گل آبستن شمیم
......
و هلال تابستان پر شیر می شود
.....
در روزگاری
......
که عشق معلول شده است
......
و زبان معلول
......
و کتابهای شعر معلول
نه درختان یارای ایستادن بر پای خود دارند
نه گنجشکان توان دارند که از بالهای خود بهره ببرند
نه ستاره ها می توانند
.....
بی روادید جابه جا شوند

نزار قباني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:32  توسط آسمان بارانی | 

تکيه گاه هرچه خوب
باز هم شب مرا
از قشنگ بودنت
جاودانه کن ... بتاب !
که دست تيرگی به آسمان نمي رسد.
با تو مهربان !
بهار هميشه در رگ زمين شناور است.
لحظه های من
انعکاس انتشار رنگ لحظه های توست.
مگر تو غيرِ نام نازنين خود
ـ بر زبان من ـ
نام ديگری شنيده ای ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:30  توسط آسمان بارانی |